خرید بک لینک
اینکه کاری نمیکنم به خاطر شدت کاراهاییه که باید انجام بشن و از توان و کنترل من خارج شدن. فرقی نمیکنه شب باشه یا بعداظهر هر وقت که بخوابم کابوس میبینم و فرقی نمیکنه چه ساعتی از بیداریم باشه هر وقت که بیدارم استرسی و عصبی و فلانم. وسط همه درگیری های ذهنی یهو یاد اون عکسی که مهتاب واسم فرستاده بود افتادم که عکس شهرزاد بود و زیرش نوشته بود "خیلیییی شبیهته." که نبودم. امروز داشتم تو اینستای منفور میچرخیدم که شهرزادو پیدا کردم و عکساشو دیدم و فهمیدم نههههه من واقعا شبیهش نیستم و حتی اگه خودمو بکشمم شبیهش نمیشم:| عجیبه ولی اینم خیلی ناراحتم کرد. حتی این مسئله که برا منی که اصلا قیافه و اینا مهم نبوده زشتیم خیلی مهم شده و هر وقت که بشه ناراحتم میکنه!اینکه اون کفش و ساعتی که میخوام رو نمیتونم بخرم ناراحتم کرد. اینکه فکری که تو سرمه خیلی چیز خفنیه اگه بهش برسم ولی برای رسیدن بهش کاری نمیکنم ناراحتم کرد. اینکه تو آینه به خودم زل زدم و گریه کردم ناراحتم کرد.بعد یهو دیدم عه حجم ناراحتی هم داره زیاد میشه. و وسط همه این ناراحتی یکی باید باشه. تویی باید بود که میزد تو سرم میگفت" کجت کنن برعکست کنن همچنان یه احمقی" بعد متنبه ام میکرد و سرمو میکوبید به دیوار. راستش اینکارو خیلی زیاد انجام دادم تنهایی. جواب نمیده. واسه همین میگم یه تویی باید بود این وسط میدونی چی میگم؟ الان انتظارت اینه بگم نبودنت ناراحتم کرد؟ آره ناراحتم کرد. فک نمیکنم چیز عجیبی هم باشه.

برچسب: نویسنده: یلدا محبی تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 1:59

صفحه بندی